تبلیغات
دیکته - « بنویس سیاه! »
دیکته
من ستایشگر معلمی هستم که به من اندیشیدن را بیاموزد نه اندیشه ها را.......
 
سه شنبه 1 مرداد 1392 :: نویسنده : هاشمی

« بنویس سیاه! »

 

 معلم گفت: « بنویس سیاه! » و پسرک ننوشت. 

معلم گفت: « هر چه می دانی بنویس » .... و پسرک گچ را در دست فشرد.
معلم گفت: «املائ آن را نمی دانی؟ « ....  و معلم عصبانی بود.
سیاه آسان بود  ... و پسرک چشمانش را به سطل قرمز رنگ کلاس دوخته بود .... معلم سر او داد کشید.
و پسرک نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت  . ...  و باز جوابی نداد.معلم به تخته کوبید.
و پسرک نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند و سکوت کرد.
معلم بار دیگر فریاد زد: «بنویس! «  ...   گفتم هر چه می دانی بنویس!»
و پسرک شروع به نوشتن کرد:
« کلاغها سیاهند ، پیراهن مادرم همیشه سیاه است، جلد دفترچه خاطراتم سیاه رنگ است.

 

کیف پدر سیاه بود، قاب عکس پدر یک نوار سیاه دارد. مادرم همیشه می گوید :پدرت وقتی مرد

 

موهایش هنوز سیاه بود.چشمهای من سیاه است و شب سیاهتر. یکی از ناخن های مادر بزرگ سیاه شده است . و قفل در خانمان سیاه است .
بعد اندکی ایستاد -  رو به تخته سیاه و پشت به کلاس  ...  و سکوت - آنقدر سیاه بود که پسرک دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت:« تخته مدرسه هم سیاه است و خود نویس من با جوهر سیاه می نویسد.
گچ را کنار تخته سیاه گذاشت و بر گشت.
معلم هنوز سرگرم خواندن کلمات بود.  و پسرک نگاه خود را به بند کفشهای سیاه رنگ خود دوخته بود.
معلم گفت: بنشین.  .....  پسرک به سمت نیمکت خود رفت و آرام نشست.
معلم کلمات درس جدید را روی تخته می نوشت و تمام شاگردان با مداد سیاه   در دفتر چه مشقشان رو نویسی می کردند.    اما پسرک مداد قرمزی برداشت .و از آن روز مشق هایش را  با مداد قرمز نوشت.
معلم دیگر هیچگاه او را به نوشتن کلمه سیاه مجبور نکرد  -  و هرگز از مشق نوشتنش با مداد قرمز -ایراد نگرفت.و پسرک می دانست  / که  / قلب معلم هرگز سیاه نیست ! ! . .. هست؟





نوع مطلب : دانستنیها، 
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ

کارشناس آموزش ابتدایی
کارشناس ارشد ادبیات فارسی

مدیر وبلاگ : هاشمی

نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :